رضا قليخان هدايت

1532

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له دل آباد است از يادش مبادا * خرابى اين خراب‌آباد ما را * * * بىسبب نايد ازين پرده برون آوازى * در پس پرده كسى هست كه آوازى هست * * * مىآيد و بر سنبلش از گرد نشانيست * در راه وى امروز مگر چشم ترى نيست * * * در ره عشق دويديم بيابانى چند * كس نديديم بجز بىسروسامانى چند كس ندانست كه چون آمد و چون رفت ز بزم * اين‌قدر بود كه شد پاره گريبانى چند * * * به شيخ شهر گفتم قصه عشق * غلط كردم كه پير جاهلى بود * * * مكان به محفل و محرومم از پيالهء ساقى * مراست جاى ترحم كه تشنه بر لب جويم و له آن مكن با من كه گر از لطف يار من شوى * چون به خاطر آيدت آن شرمسار من شوى با تو در يك بزم ننشينم كه ترسم پيش خلق * منفعل از گريهء بىاختيار من شوى * * * تا كشى از رشك بال‌افشانى مرغان باغ * مرغ بىبال‌وپرى را سوى گلشن مىبرى * * * به هركه جور نكردى نمىتوانستى * تو آن نه‌اى كه جفايى توانى و نكنى